تبليغاتX
حرفای دل

زیباترین هنر دوست داشتن است

اما زیباتر ، هنر بی صدا دوست داشتن است

انگار پای ثانیه ها لنگ میشود

وقتی دلی برای دلی تنگ میشود

+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 3:19 توسط مریم |

دوستت دارم چون تنها ستاره زندگی منی

 

دوستت دارم چون تنها ترین مصرع زندگی منی


دوستت دارم چون تنهاترین عشق منی


 

دوستت دارم چون زیباترین خاطره منی


دوستت دارم چون زیباترین رویای منی


 

دوستت دارم چون تمام زندگی منی


 

دوستت دارم چون به یک نگاه و هزار دل عاشقتم

 

 

+ نوشته شده در شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 9:48 توسط مریم |

تنها در میان تن ها چه عاشقانه مانده ام

در بیهودگی انتظار به تو پیوستن چه بی صبرانه مانده ام

چه خوانا دوریت را بر سر در خانه نوشته اند ومن در نخواندن آن چه پافشارانه مانده ام

چه بسیار است دوری ها،فراموش کردن ها و گسستن ها ومن در این همه چه صادقانه مانده ام

رفیقان با همه نا رفیقی با ما رفیقند من هنوز با آنان چه دوستانه مانده ام

تنها در میان تن ها چه عاشقانه مانده ام ...

+ نوشته شده در یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 15:19 توسط مریم |

مرا اينگونه باور كن :

كمي تنها...

كمي بي كس...

كمي از يادها رفته ...

نميدانم مرا آيا گناهي هست ؟

كه شايد هم به جرم آن غريبي و جدائي هست ؟

مرا اينگونه باور كن ...

+ نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 3:19 توسط مریم |

سلام بچه ها. خوبين؟ من دوباره برگشتم. آخه اون پرنده ديوونه اي كه منظورم بود و اكثر شما هم ميشناختينش، پريد. همون بزرگ مرد كوچيك قصه ها . حالا من خسته تر و تنها تر ا ز قبل برگشتم تا تنهاييمو با شما دوستاي هميشگيم كه هيچ وقت تنهامون نذاشتين پر كنم.تا روزي كه نوبت پرواز منم برسه ....

پرنده ديوونه من :


دلتو بردي با خود به جاي ديگه                     اونجا كه خدا برات لالايي ميگه


ميدونم ميبينمت يه روز دوباره                          توي دنيايي كه آدمك نداره


تا روز پريدنم هيچ وقت فراموشت نميكنم و به يادت مينويسم....




 

+ نوشته شده در جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 4:30 توسط مریم |

دارم از این جاده،توی تنهایی وغربت،دل میکنم ومیرم،از دزد آرزوها بودن،خسته ام،دلم میخواد عاشق پریدن باشم،پرواز تنها داروئیه که میتونه درد منو تسکین بده،من برای پرواز وکوچ عاشقونه ام باید دو تا بال داشته باشم،دوتا بال سالم وعاشق،تصمیمم رو گرفتم وعاشقونه به پریدن فکر میکنم،اما با یک پرنده که بتونه توی این مسیر به من کمک کنه،چون خیلی وقته که پرواز از یادم رفته،میخوام اگه توی یک لحظه عشقم برای پرواز به ناامیدی تبدیل شد به اون بگم که کمکم کنه و نذاره دوباره به قفس برگردم،دزد آرزوها باید بره وبه پرنده ای با دوتا بال عاشق تبدیل بشه،پس برای یک سلام گرم به همه ی شما وهمه ی پرنده های عاشق روی این زمین از این وبلاگ(دزد آرزوها)خداحافظی میکنم و به تمرین برای پرواز عاشقونه ام با یک پرنده ی دیوونه ی دیگه فکر میکنم ...

 

.


+ نوشته شده در دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 13:33 توسط مریم |

يك واقعيت

 

هيچ كس استحقاق اشك هايت را ندارد

 

انكه دارد هرگز به گريه ات نمي اندازد

 

 باور كن:

 

دوستت دارد كسي كه فكرش را هم نمي كني
و

 

دوستش داري كسي را كه فكرت را هم نمي كند.

+ نوشته شده در شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 9:41 توسط مریم |

هرگز براي عاشق شدن ، به دنبال بهار و باران و بابونه نباش. 

 
 

 گاهي در انتهاي خارهاي يک کاکتوس به غنچه اي ميرسي که  

 

                        ماه را بر لبانت مينشاند ...                                                                                  

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 21:0 توسط مریم |

 

ماهی دل خسته منم،بی کسم و بی هم نفس...

خونه ی من تنگه ولی فرقی نداره با قفس...

تو خونه ی خالی من مرده هوای زندگی...

دیگه نفس های منم گرفته بوی کهنگی...

دست های خشم ماهی گیر،رود و واسم کرده یه تنگ...

کی حرفهامو گوش میکنه...حرف منه خسته ی گنگ...

نشسته احساس سکوت رو تن بی حرارتم...

یه روز رها بودم ولی مرده دیگه جسارتم...

تموم لحظه های من ساکت و تکراری شده...

تو رگهای خشک تنم غصه و غم جاری شده...

همه بریدن از منو فقط تویی که با منی...

بیا...بیا...

بی هدفم میون قفل آهنین...

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 11:47 توسط مریم |

درووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووود سلام. خوبين؟وااااااااااااااااي نميدونين چقدر خوشحالم از اينكه وبلاگم حالش خوب شده و دوباره باز ميشه.داشتم تو اين 2 روزه ميتركيدم از غصه و ناراحتي. واسه همين دلم طاقت نيورد و رفتم فوري همزاد وبلاگمو درست كردم. اون يكي دزد آرزوها كه باهاش اومدمو واسه همتون نظر گذاشتم.آخه ميدونين من اين وبلاگو خيلي دوست دارم از خود آدرسش گرفته تا مطالب توش و اتفاقاتي كه به وسيله اين وبلاگ تو زندگيم افتاد،اتفاقات تلخ و شيريني كه مسير زندگيمو عوض كرد و از همه مهمتر شما دوستاي خوب و مهربون كه هيچ وقت تنهام نذاشتين.خلاصه اين كه من اين وبلاگو خيلي خيلي دوست دارم و الانم خدا رو 100 هزار بار شكر ميكنم كه وبلاگ خوب و قشنگم(البته از ديد خودما)حالش خوب شده.


راستي يادتونه گفتم 1 خبر خوب از طرف من تو راهه؟ من منظورم 1 خبر خوش ديگه بود ولي 1 خبر خوش تر از اون اولي بهم رسيد.براي همين تصميم گرفتم خبر دومي رو بگم. بچه ها خدا انقدر مهربون كه من بدو به خونش دعوت كرد. من از طرف دانشگاه تو قرعه كشيه سفر حج اسمم درومده. الانم درگير كارامم. احتمالا عيد ميرم. خيلي خوشحالم.اصلا باورم نميشد.دانشكده ما سهميه دانشجوييش خيلي كم بود. دفعه اول كه اسمم در نيومد ناراحت شدم.ولي گفتم شايد قسمت نبوده. بعد دوباره دانشگامون سهميه گرفت و 1 بار ديگه قرعه كشي كردن. بدون اينكه من بدونم.بعد زنگ زدن به گوشيم و گفتن خانم... گفتم بله . گفتن ما از دانشگاه ميزنگيم.خداي مهربون شما بنده پر از خطا و گناهو قبول كرده.فردا بيا دانشگاه دفتر حجتو بگير.منو ميگين زبونم بند اومده بود.نميدونستم چي بگم.فرداش رفتم دانشگاهو ديدم بله واقعا من مسافر خونه خدا شدم. خب ديگه خيلي حرف زدم. بسه. ميدونم سرتون درد گرفت.ببخشيد ديگه عوارض ذوق زدگيه.

خب تا يه درود ديگر بدروووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووود.

+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 11:36 توسط مریم |

تو را به جای همه روزگارانی که نمی زیسته ام دوست می دارم

برای خاطر عطر گستره ی بیکران و برای خاطر عطر نان گرم

برای خاطر برفی که آب می شود،برای خاطر نخستین گل

برای خاطر جانوران پاکی که آدمی نمی رماندشان

تو را برای خاطر دوست داشتن دوست می دارم

تو را به جای همه کسانی که دوست نمی دارم دوست می دارم.

جز تو، که مرا منعکس تواند کرد؟ من خود،خویشتن را بس اندک می بینم.

بی تو جز گستره یی بی کرانه نمی بینم

میان گذشته و امروز.

از جدار آینه ی خویش گذشتن نتوانستم

می بایست تا زندگی را لغت به لغت فراگیرم

راست از آن گونه که لغت به لغت از یادش می برند.

تو را دوست می دارم برای خاطر فرزانه گی ات که از آن من نیست

تو را برای خاطر سلامت

به رغم همه آن چیزها که به جز وهمی نیست دوست می دارم

برای خاطر این قلب جاودانی که بازش نمی دارم

تو می پنداری که شکی، حال آن که به جز دلیلی نیستی

تو همان آفتاب بزرگی که در سر من بالا می رود

بدان هنگام که از خویشتن در اطمینانم.

                                                          ولنتاين مبارك
                                      (البته از نوع پيشاپيشش)

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 0:52 توسط مریم |

روز اول گل سرخي برام اوردي و گفتي: براي هميشه دوستت دارم.   

روز دوم گل زردي برام و گفتي : دوستت ندارم   

روز سوم گل سفيدي برام اوردي و روي قبرم گذاشتي و گفتي : 


منوببخش! فقط يه شوخي بود ! 

+ نوشته شده در جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 3:40 توسط مریم |

درووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووودسلام 

خوبين؟خوشين؟سلامتين؟چه خبرا؟ديدين برگشتم.بالاخره امروز ساعت 4:30 ورقه آخرين امتحانمم دادم دست مراقب و اومدم خونه.آخييييييييييييييييييييييي راحت شدم به خدا.حالا تا ترم جديد راحتم. خب حالا به تلافيه اين مدت آپ نكردن، يه آپ ميذارم.اميدوارم خوشتون بياد.در ضمن بابت اينكه اين چند وقتي كه نبودم ولي شما تنهام نذاشتين و بهم سر زدين مر30. راستي بچه ها منتظر شنيدن يه خبر توپ و اساسي از طرف من باشيد.  خب پس فعلا تا درودي ديگر بدروووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووود. 

 

 


براي سال ها مينويسم ...... سال ها بعد كه چشمان تو عاشق ميشوند....... افسوس كه قصه ي مادربزرگ درست بود...... هميشه يكي بود يكي نبود...    

  

+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 22:40 توسط مریم |

 

 

  دروووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووودسلام.خوبين؟

چه خبراااا؟  

اومدم كه تا 1 ماه باهاتون خداحافظي كنم چرا؟؟ معلومه ديگه. امتاحاناي

دانشگام شروع شده. منم كه بچه درس خون( جون خودم) ديگه هيچي. ميخوام

مثل بچه آدم بشينم حسابي درس بخونم.مجبورم تا 1 ماه ديگه باهاتون وداع

كنم.

البته اگه بتونم بهتون سر ميزنم.خب ديگه تو اين 1 ماه مواظب خودتون باشين.تا

من بر گردم.راستي دعا در حق دختر درس خوني همچون من فراموش نشه هاااااا.

خب ديگه وقت رفتنه.

 

 


           اگه بار گران بودم رفتم                                اگه نامهربان بودم رفتم

                                             ولي دوباره برميگردم حتما 


تا درودي ديگر بدرووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووود.

+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم دی 1386ساعت 22:2 توسط مریم |


دلم گرفته از ادمايي که ميگن دوستت دارم اما معنيشو نميدونن،

از ادمايي که ميخوان ماله اونا باشي اما خودشون ماله تو نيستن،از

اونايي که زير بارون برات ميميرن ولي وقتي افتاب ميشه همه چيز

يادشون ميره ...

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم دی 1386ساعت 23:59 توسط مریم |

ياد گرفتم به خاطر کسي که دوسش دارم بايد دروغ بگم. ياد گرفتم هيچ وقت هيچ کس ارزش شکستن غرورمو نداره. ياد گرفتم تو زندگيم دل کسي رو که بفهمم دوسم داره، هر روز به بهونه اي بشکنم. ياد گرفتم گريه هاي هيچ کس رو باور نکنم. ياد گرفتم هيچ وقت به هيچ کس فرصت جبران ندم. ياد گرفتم هر روز دم از عاشقي بزنم ولي خودم عاشق نباشم

 

+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 23:6 توسط مریم |

هرچه باشی نازنین ، 

 

 ایام خارت میکند

 

هر چه باشی شیر دل ،

 

  دنیا شکارت میکند

 

هر چه باشی با لب خندان میان دیگران ، 

 

 عاقبت دست طبیعت اشک بارت میکند

+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 11:28 توسط مریم |


 

درووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووود  

 

سلام به همه دوستاي عزيزم. خوبين؟ خوشين؟ در سلامتي كامل به سر مي برين؟

مرسي بهم سر زدين. به خدا شرمندم كه نتونستم بيام و به همتون سر بزنم. ولي از

همين جا از همه شما عزيزاي دل انگيز تشكر ميكنم. 

 

 

امشب خيلي خيلي خوشحالم. چون 3 تا اتفاق خوب مي افته.    

 

1 . تولد مامان جونمه .(براش كلي كادو خريديم و كلي تدارك ديديم.)  

 

2 . سالگرد عروسي دايي جونمم هست.      

 

3 . مرد قصه هامون كه يادتون هست. هموني كه ازتون خواهش كردم واسش دعا كنين. امشب از كربلا برميگرده و ميرسه تهران. رفته بود از حضرت ابوالفضل و امام حسين كه واسطه شدن تا خوب بشه تشكر كنه. راستي از همتون تشكر و معذرت خواهي كرد. تشكر بخاطره لطفي كه بهش داشتين و به وبلاگش سر زدين و حرفاي قشنگ و اميدوار كننده زدين. و معذرت بخاطره اينكه نتونسته اين چند وقت آپ كنه.راستي كربلا به ياد همتون بوده و واسه همتون دعا كرده.

 

واااااااااااااااااااااااااااااي چقدر حرف زدم. شرمنده پر حرفي كردم. فقط مي خواستم عيد قربان و شب يلدا رو تبريك بگمااااااااااااااااا. 

 

عيد قربان و شب يلدا رو به همه مسلمانان جهان و ايران ، مخصوصا شما دوستاي خوب و عزيز و گلم تبريك ميگم.

+ نوشته شده در جمعه سی ام آذر 1386ساعت 21:17 توسط مریم |

گفتمش : دل ميخري ؟ 

 

پرسيد : چند ؟ 

 

گفتمش : دل مال تو ، تنها بخند ...

 

خنده كرد و دل ز دستانم ربود ، 

 

تا كه باز آمدم ، او رفته بود ... 

 

دل ز دستش روي خاك افتاده بود ...

 

جاي پايش روي دل جا مانده بود ...

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386ساعت 19:53 توسط مریم |

گفتم : " دوستت دارم"

نگاهي به من كرد و گفت : " چند تا ؟ "

دستهايم را بالا آوردم و تمام انگشتهايم را نشانش دادم ،

 اما او به كف دستهايم نگاه ميكرد كه خالي بود ... 

   

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 13:47 توسط مریم |